متن سخنرانی "آری برادر این چنین شد"
بنام خدای مستضعفان
: …ریشه اصلی کار من تمدن است و همواره تمدن ها و آثار بزرگ بشری را بزرگترین افتخار بشر می دانستم و به هر کشوری که می رفتم بلافاصله به سراغ یکی از آثار و شاهکارهای عظیم تمدن گذشته اش می رفتم ؛تا بدانم و ببینم و بشناسم که این قوم چه اثری را خلق کرده است چه شاهکار هایی را آفریده است در این میان وقتی به معبد دلفی رفتم سرشاز ازهیجان شدم از این زیبایی و عظمت و شگفتی کار . در اروپا موزه هنر و معماری جهان و معبدهای بزرگ و پر شکوه و قصرهای عظیم .
در خاور دور (چین ، کامبوج ، ویتنام) کوههای عظیمی هست که انسان تمام این کوهها را یک پارچه تراشیده است با دست و انگشت و اعصاب خود ؛ و آن را به صورت یک معبد درآورده برای خدایان و برای نمایندگان خدا در زمین ، روحانیون رسمی مذهب … اینها بزرگترین میراث عزیز بشریت بود در نظر من و اما …و اما آن سال آخر تابستان به مصر رفتم مثل هر کس و پیش و بیش از هر کس شیفته بودم تا پیش از هر چیز اهرام سه گانه مصر را ببینم …رفتم …و بسیار خوشحال که چنین موفقیت بزرگی را بدست آمورده ام ؛ راهنما من «جل» راه افتاد و من دنبالش… به من شرح میداد که این اهرام چگونه ساخته شده اند .
هشتاد میلیون (۸۰،۰۰۰،۰۰۰) قطعه سنگ را از اسوان (همان جایی که امروز سد معروف اسوان را ساختند) بردگان به قاهره آوردند ، فاصله بین قاهره و اسوان ۹۸۰کیلومتر میباشد و ۹ هرم ساختند که ۶ تای آنها کوچک و ۳ تا بزرگ میباشد ، که همه میدانیم و می شناسیم و عکسش را دیده ایم .این هشتاد میلیون قطعه را بردگان از اسوان یعنی ۹۸۰کیلومتری به این نقطه حمل کردند و روی هم چیدند تا در زیر این اهرام جسد مومیایی شده فرعون را دفن کنند همین ! ! !
لطفا را مطالعه فرمائید
در خود ان دخمه ، مخزن اصلی که اتاق است تمام این اتاق بزرگ از ۵ قطعه سنگ ساخته شده است ، یک قطعه سنگ یکپارچه سقف و چهار قطعه سنگ یکپارچه دیگر چهار دیوار اتاق را تشکیل می دهد و سنگ سقف برای اینکه ارزش قطر و وزنش را بدانیم کافیست بدانیم که چندین میلیون سنگ قطعه سنگ بزرگ نا نوک اهرام روی همین سقف چیده شدند و این سقف پنج هزار سال است (۲۸۸۶ق.م زمان اولین هرم مصر باستان که هرم خوفو نام دارد ) که این وزن را تحمل می کند .
دچار شگفتی شدم از این همه کار ، از این شاهکار عظیم ، از این عظمت اهرام مصر و براستی عظیم است… .
در ضمن از راهنما پرسیدم:در ان گوشه به فاصله ۲۰۰ تا ۴۰۰ متر قطعه های سنگی هست انها چیست؟
راهنما گفت که انها چیزی نیست انها سنگ هستن و مهم نیست!
گفتم: خب اینها هم سنگ هستن می خواهم ببینم!
گفت:انها دخمه هایی هستند که چند کیلومتر درون زمین کنده شده اند!
گفتم : چرا؟
گفت:برای اینکه روزی ۳۰،۰۰۰ هزار برده اینجا کار می کرده و بسیاری از آنان زیر فشار این حمل سنگها می مردند.
اما نظام بردگی که به قول شما باعث شده است اهرم و چرخ ایجاد نشود به این دلیل که احتیاجی نبود، بارهای سنگین را بردگان می کشیدند و نگاه داری بردگان از حیوانات ارزانتر تمام میشد… .
هر وقت که بردگان در زیر بار حمل این سنگ ها میمردند (اشک های استاد جاری می شود) به سادگی و ارزانی میشد دسته دیگری از مردمان را جانشین مردگان کرد… .
بنابراین دیگر نیازی به اختراع اهرم و چرخ نشد؛ در ان تمدن که آوازه اش در دنیا پیچیده است
( مصر باستان = Ejipt Old)( تاریخ مصر = Ejipt History)(تمدن مصر = Ejipt Civilization) .
گفتم میخواهم بروم انجا ! راهنما به من گفت : جایی دیدنی نیست، سنگ هاییست به هم ریخته و بعد هم دخمه ایست که جنازه های صدها هزار برده را توی این دخمه میریختند و فرعون دستور داده بود که این دخمه نزدیک همین اهرام باشد، کهخ همان طور که زنده ی اینها ، در زندگی نگاهبان خانه ها و قصرهای ما بوده همان طور نیز ارواح آنان نیز در پیرامون گورهای ما نگهبان شکوه و عظمت ما باشد. .
به راهنما گفتم: تو برو دیگر نمیخواهد انجا بیایی، کمک نمیخواهم و رفتم کنار همین دخمه ها و انجا نشستم و دیدم چه رابطه خویشاوندی نزدیکی میان من و این کسانی که در این دخمه مدفونند هست ما از نژاد هم هستیم…ما از نژاد هم هستیم…درست که من از یک سرزمین دور آمده ام و اینها برای نژاد و سرزمین دیگری است ولی این تقسیم بندیهای پلیدیست تا انسان ها را قطعه قطعه کنند وخویشاوندها را بیگانه کنند و بیگانگان را خویشاوند و من از این سلسله هستم و بعد… از کنار ان دخمه نگاه کردم به این اهرام عظیم ، دیدم چه قدر عظمت ، و من چقدر باشکوه و جلال این اهرام بیگانه هستم …و نه… دیدم من چه قدر نسبت به این هنر و تمدن اهرام کینه به دل دارم و بعد دیدم که همه ی ان آثار عظیم بشری که در طول تاریخ تمدن ها را ساخته اند همه بر روی استخوان های برادران من ساخته شده است. .
دیوار چین ،دیدم خویشاوندان من نیز در دیوار چین مدفون شده اند انجا که بردگان باید کار میکردند و هر برده ای که نمی توانست بار سنگین این سنگها را بکشد بلافاصله فرمان می آمد، برای جنازه او که در جلد این دیوار بگذارند و رویش را ماله کنند و این چنین دیوار عظیم چین ساخته شد و همه تمدن ها و همه دیوارها و بناهای عظیم بشری… .
« و دیدم که تمدن یعنی دشنام ،یعنی کینه ، یعنی نفرت ، یعنی آثار ستم هزاران سال برگرده و کشته اجداد من…» .
انجا نشستم ، نشستم مثل اینکه همه کسانی که در اینجا و در این دخمه ریخته شده اند برادر من اند ،برگشتم و رفتم به اتافم در هتل انجا نشستم و نامه ای به یکی از برادرانم نوشتم. او پنج هزار سال پیش در اینجا مرد و من خواستم تا گزارش این پنج هزار سال اخیر (۳۰۰۰ ق.م) را که دیگر او ندید و ندیده و نبوده را برا شریعتی میگه :خراب ما تحمل می کرد و اگر پیروز می شدیم افتخار و قدرت نصیب کسانی می شد که ما هرگز و هیچ گاه در فخر و غنیمتش سهیم نبودیم ، اما ناگهان برادر! یک تحول بزرگ بعد از رفتن تو پدید آمد و فرعون ها ، قدرتمندان و زورمندان تاریخ تغییر تفکر دادند و ما خوشحال شدیم انها معتقد بودند که روحشان جاوید است و همواره پیرامون قبرهایشان می چرخد و اگر جسد همواره سالم بماند روح ارتباطش را با جسد حفظ می کند و برای این عقیده بود که ماها و شما را مجبور می کردند تا برای گورشان این بناهای عظیم و قاتل را بنا کنیم اما روشن فکر شدند و به این مرگ نه اندیشیدند و ان عقیده ی کهنه را رها کردند و ما مژده ی بزرگی را احساس کردیم .
اما … اما برادر این شادی دیرپا و زود گذری بود ، زیرا بعد از رفتن تو باز هم به دهات ما ریختند و باز ما را آوردند و باز ما بر روی شانه هامیان و پشتمان سنگهای عظیم و ستون های عظیم بنا کردیم و حمل کردیم اما نه برای گور هایشان زیرا که دیگر به گورهایشان اهمیت نمی دادند بلکه برای قصرها شان کار می کردیم . . . ”
و بعد قصرهای عظیم بر روی زمین بنا کردیم و در زیر این قصرها همچون تو هر نسل میمردیم و پاداش این مرگ باز دخمه ای نزدیک این بناها و مدفون شدن بود. .
برادر یک مژده بزرگ دیگر فراهم آمد ؛ پیامبران بزرگ بر روی زمین برخاستند اینان از جانب خدایان می آمدند ، زرتشت بزرگ ، مانی بزرگ ، بودا بزرگ ، کنفسیوس حکیم ، اکسوی عمیق. .
برای نجات ما روززنه ای باز شد ،خدایان برای نجات بردگان و ذلت ما دست به کار شدند و فرستادگانی فرستاده بودند تا ایمان را پرستش وجانشین ستمگری و بردگی کنند … اما … اما برادر دیدم اینها بی استثنا و بی درنگ تا مبعوث می شدند از خانه ی مبعوث شان فرود میآمدند ، بی آنکه به ما اعتنایی بکنند و نامی و یادی و خطابی به ما کنند راهی کاخی می شدند و قصری …کنفسیوس حکیم او همه سخن درباره جامعه و انسان گفت و ما باور کردیم دیدیم، تا آخر به وزارت لویی رسید و نظیر شاهزادگان چین شد و بودا که خود شاهزاده ی بنارس بود ، از همه ما برید ! و در درون خود برای رفتن به میروانا که نمی دانم کجاست و یافته های بزرگ آفرید و اندیشه های بزرگ آفرید و زرتشت در آذربایجان مبعوث شد اما بی آنکه با ما سخن بگوید راهی بلخ شد و به دربار گشتاسب رفت . مانی آمد علیه زرتشت و ما شاد شدیم که این فرستاده ایست برای نجات ما … علیه ظلمت برآشفته است مگر نه ما نیازمند نوریم و مگر نه از ظلمت رنج میبریم … اما … دیدم کتاب آسمانی خود را به شاپور پادشاه ساسانی تقدیم کرد و برای تاجگذاری شاپور خطبه خوانده و بعد افتخار می کند که من کنار شاپور گشتم و بعد اعلام کرد هر کس شکست بخورد از ذات ظلمت است و هر کس پیروز شود از ذات نور است ؛ و بعد برادر! تو قربانی این بناهای عظیم بر گور شدی و من قربانی ساختن این قصرهای عظیم بر گور شدم… اما .. اما … نه ناگهان دیدم در کنار فرعون ها و قارون ها که ما را به بردگی می خریدند و به زور به کار می کشیدند … یک طبقه دیگر نیز بوجود آمد بنام جانشینان این پیامبران و روحانیون رسمی ، از فلسطین گرفته تا ایران ، تا مصر ، تا چین و تا هر جا که جامعه و تمدنی است بعد در کنار این اهرام و در کنار این قصرها ی بزرگ ما باید سنگ کشی می کردیم برای معبدهای پر شکوه … و بعد نمایندگان خدا و جانشینان این پیامبران ما را دست بندی دیگر زدند و به نام ذکات غارتی دیگر کردند و به نام جهاد در راه دین باز به جنگ های تازه فرستادند تا جایی که مجبورمان می کردند که در برابر این خدایان ، در کنار این بت ها کودکان خودمان را قربانی می کنیم و نمی دانی برادر که همه معبدها مملو از خون فرزندان معصوم ماست و ما هزاران سال بدبخت تر از تو و سرنوشت تو گور ساختیم و قصر ساختیم و معبد ساختیم و خدایان در کنار فرعون ها و قارون ها و نمایندگانی از او ، باز به جان ما افتادند، سه پنجم همه املاک ایران ( ایران باستان ) را معبدان خداوند و اهورا از ما گرفتند و ما برای انها رعیت هستیم ؛ چهار پنجم همه زمین های سرانک را کشیشان خداوند از ما گرفتند و ما برای معبد ها بیگاری می کردیم و همه و همه ان کاخ های عظیم روم و معبدهای بزرگ چین را… همه را ساختیم و مردیم و پیروزی از آن معبدان بود ، کشیشان و روحانیون و ادیان و باز فرعون ها وباز همچنان گاری ها. .
و من هزاران سال پس از تو این چنین زیستم و مرگ همه برادرانم و همه نژاد هایم را دیدم ، احساس کردم که خدایان نیز با بردگان دشمن هستند و احساس کردم که دین نیز بند دیگریست برای بردگی ما و احساس کردم که معبدان ، کشیشان و روحانیون ادیان نیز ابزار دیگری برای تحکیم این قصرها و گور ها هستند و توجیه این نظام .
و بعد معتقد شدم برادر، اساسا همچنان که حکیمان می گویند ، دانشمندان بزرگ که بیشتر از ما می فهمند ، می گویند ، مردانی همچون ارسطو ( یونان باستان ) که می گوید : برخی برای آقایی به این دنیا آمده اند و برخی برای بردگی … ، و من یقین کردم که ما برای بردگی به دنیا آمده ایم و جز این سرنوشتی نداریم و یقین کردم که سرنوشت مقدرمان بار کشی و ستم کشی و خوردن شلاق و تحقیر و نجس تلقی شدن و بردگیست و جز این در جهان سرنوشتی نداریم . اما … .
اما برادر ناگهان خبر یافتیم که مردی از کوه سرازیر شده است و در پیرامون یک معبد فریاد زده است که من از جانب خدا آمده ام ؛ و من باز بر خودم لرزیدم که باز فریبی تازه برای ستمی تازه تر … اما زبان که به سخن گشود ، برای من باور کردنی نبود ، می گفت من از جانب خدا آمده ام ، می گفت خدای من اراده کرده است تا بر همه بردگان و فقیران زمین منت بگذارد که آنها را پیشوایان جهان و وارثان زمین قرار دهد ، عجبا … چگونه است خدا برای نخستین بار با بردگان و بیچارگان سخن می گوید و به آنها مژده نجات می دهد و نوید رهبری جهان و وراثت بر زمین؟
اما باز باور نکردم ، گفتم او نیز همچون پیامبران دیگر در ایران و چین و هند ، شاهزاده ایست که به نبوت مبعوث شده است تا با قدرت مندی هم پیمان شود و قدرتی تازه بیافریند … اما … گفتند نه …. او نیز مرد یتیمی بوده است و همه مردم او را می دیدیند که در قرارید پشت همین کوه برای مردم این شهر ، گوسفند چرا می کرده است …
عجبا … (سکوت مطلق) … چگونه است که خداوند فرستاده خویش را از میان چوپانان برگزیده است ؟ و گفتند او آخرین حلقه سلسله ایست که در آن سلسله اجدادش همه چوپان بوده اند ؛ بر خود لرزیدم که برای نخستین بار از میان ما پیامبری بر خواسته است ، برادر به او ایمان آوردم به خصوص از هنگامی که همه برادرانم را گرد او دیدم بلال برده ارزان قیمت بیگانه ای از حبشه ، سلمان برده آواره ای از ایران ، ابوذر فقیر درمانده ای از صحرا ،سالم غلامی کم توان ، اکنون در پیشوایان همه یاران او شده اند و سخن گوی رسمی این، ان بیگانه ارزان قیمت برده سیاه پوست است .
باور کردم برادر … باور کردم ، بخصوص وقتی دیدم که کاخی که او برای او ساخت ، چند اتاق از گل بود که خودش نیز همچون دیگران در گل کشیدن و خاک کشیدن کمک می کرد و بارگاه و تختی که برای خود ترتیب داد یک تکه چوب بود که رویش برگهای خرما انباشته بود … واین همه دستگاه او بود … و این همه فشاری بود که بر مردم برای ساختن خانه خودش وارد کرد و تا مرد هم چنین بود. امدم از ایران گریختم از نظام معبدان و گریختم از نظام تبار های بزرگ که ما را همواره برای جنگ ها و قدرت ها به بردگی میکشیدند ؛ آمدم به شهر او با دیگر بردگان و بی پناهان و آواردگان و با او زیستیم … او مرد … باز ناگهان دیدم برادر … باز معبد ها پر شکوه و عظیم بنا شد به نام او ، شمشیر های فرعون باز بر سر ما کشیده شد بر رویش آیات جهاد … ! و باز بیت المال ها سرشار از ثمره غارت ما و باز نمایندگان این مرد به روستاهای ما ریختند و باز جوان های ما را به بردگی روئسای قبایل خود بردند و مادر های ما را در بازار های دور فروختند و جوانان ما را برای جهاد در راه خدا کشتند و همه هستی ما را به نام ذکات غارت کردند … .
نا امید شدم برادر و چه می تونستم بکنم؟ قدرتی بر روی جهان آمد که در جامعه ی توحید ،باز همان بت ها پنهان شده بود و در معبد و محراب الله همه ان آتش های فریب برافروخته شده بود و باز همان چهره های فرعونی که قارونی که تو برادر (برادر دفن شده در دخمه نزدیک اهرام) خوب می شناسی و چهره های قدسین و دروغ ، هم دست و هم داستان قارون و فرعون به نام خلافت الله و خلافت رسول الله ، باز بر جان ما و بشریت ، تازیانه شرق نواختند ، باز ما به بردگی افتادیم تا مسجد بزرگ دمشق را بسازیم … باز مناره های عظیم … باز محراب های پر شکوه … باز قصرهای بزرگ در دمشق … کاخ سبز در بغداد ، دارالخلافه هزار و یک شب ها … باز ساختیم این بار به نام الله … به نام الله … باور کردیم که دیگر راهی نیست ، نجاتی نیست اما نمی دانیم چه بود ، نمیدانیم و نمی دانستم برادر که آیا در پیام ان مرد که باور کردم فریب خوردم؟ یا نه در این نظامی که اکنون در سیاه چالهای آن می پوشم و در این نظامی که همه برادران و همه هستی ما و سرنوشت ما باز غارت شده و باز قتل عام شده؟؟؟ .
نمی دانم دیگر هیچ راهی نبود ، به کجا برم؟ برگردم به معبدان خودم برادر؟ چگونه میتوانستم برگردم؟ این معبد هایی که همواره همدست و هم داستان قدرت ها و فریب ها بوده اند ، به رهبران و مدعیان آزادی ملیتم برگردم ؟ اینها همه کسانی بودند که در ابن حکومت جدید و انقلاب جدید ، قدرت های خانواده خودشان را در خراسان و در سیستان و در گرگان از دست دادند و اکنون برای بدست آوردن ان حکومت خانوادگی خودشان و بعد احیا نظام جاهلی شان با این ها می جنگیدند … به همین مسجد ها پناه ببرند ، می بینم چه فرقیست بین این مسجدها و ان معبد ها ؟ ناگهان دیدم برادر این شمشیر هایی که بر رویش جهاد و آیات جهاد کنده شده است و این معبد هایی که در اون سرود نیایش الله بلند شده است و این موذنه هایی که از آن اذان توحید گفته میشود و این چهره های مقدسی که به نام خلافت و امامت و ادامه سنت ان پیام آور در اینجا بر روی کاراند و ما را به بردگی و قتل عام گرفته ،و قبل از من برادر! یکی دیگر قربانی این شمشیر هاست ، یکی دیگر قربانی مظلوم این محراب هاست « علی » .
علی… برادر ، خویشاوند ان مرد پیام آور بود و در محراب همین عبادت الله کشته شد ، پیش از من برادر ، خانواده او پیش از خانواده من و پیش از خانواده برده ها و ستم دیده های تاریخ نابود شدند و خانه او پیش از خانه ما به نام سنت جهاد و ذکات غارت شد و « قرآن » برادر پیش از آن که وسیله ای شود برای باز هم چاپیدن من ، باز هم بیگاری و بردگی من بر سر نیزه شد و « علی » را شکست … عجب ! … این بود که برادر یافتم ، مردی را پیدا کردم بعد از پنج هزار سال که از خدا سخن می گوید اما نه برای خواجگان بلکه برای بردگان ؛ نیایش می کند برادر نه همچون بودا که به میروانا برسد و یا همچون راهبان مردم را بفریبد یا همچون پارسایان خود را به خدا برساند ؛
و می جنگد برادر! شمشیر پر آوازه اش از همه ان شمشیر هایی که تو شناختی و من در این پنج هزار سال شناختم قاطع تر و کوبنده تر است اما همه بر سر کسانی که همواره بر سر ما می زدند برادر! خورد. .
مرد جهاد است مردی که پیدا کردم ، مرد عدالت است عدالتی که اولین کسی که قربانی عدالت خشن و خشک آن شد برادرش بود برادر …( سکوت ) … و مردیست که همسرش که هم همسر اوست و هم دختر ان پیام آور بزرگ همچون خواهر من کار می کند و رنج میبرد و محرومیت و گرسنگی را چون ما با پوست و جانش کشیده است و می کشد برادر و همین طور دخترش و پسرش … و پسرش وارث پرچمی است سرخ رنگ که در طول تاریخ در دست ما ها بوده و پیشوایان ما … .
__________________________________________________________
این است که برادر بعد این پنج هزار سال از ترس ان معبدها که تو میشناسی و من میشناسم از ترس ان بناهای عظیم که تو قربانیش شدی و من قربانیش و از ترس ان قدرتهای وحشتناک ، من اکنون …برادر! آمده ام کنار یک خانه گلی ، متروک ، خاموش ، یاران ان پیام آور از پیرامون این خانه کنار رفته اند و تنهاست ، همسرش تن به مرگ داده است و خودش در نخلستان های بنی نجار ، همه رنجها و درد های من و تو را با خدایش می گرید ؛ من سرم را به کنار در این خانه متروک گذاشتم و از ترس ان معبدهای وحشتناک و از ترس ان قصرها و از ترس ان گنجینه ها که همه با خون و رنج ما فراهم شده در این هزاران سال به این خانه پناه آوردم ، این است برادر … او و همه کسانی که به او وفادار مانده اند، از تبار و نژاد ما رنج ها دیده ها بودند … همه آنها … او برای اولین بار زیبایی سخن را نه برای توجیه محرومیت ما و توجیه برخورداری قدرتها بلکه زیبایی سخنش را که قهرمان سخن وریست برای نجات ما و آکاهی ما استخدام کرد او بهتر از دموستن سخن می گوید اما نه برای احقاق حقش ، او بهتر از بوسه ی خطیب سخن می گوید اما نه در دربار لویی ، بلکه بر سر قدرت ها و بلکه پیشاپیش ستم دیدگان ؛ شمشیرش را نه برای دفاع از خود یا خانواده خود یا نژاد خود یا ملت خود و نه برای دفاع از قدرتها بزرگ بلکه بهتر از اسپارتاکوس و صمیمیتر از او برای نجات ما در همه صحنه ها به چرخ آورده است ؛ او بهتر از سقراط می اندیشد اما نه اندیشه ای برای اثبات فضایل اخلاقی و اشرافیت که بردگان از آن محرومند بلکه برای اثبات ارزش های انسانی که در ما بیشتر است ، زیرا او وارث قارون ها و فرعون ها نیست و وارث معبدان نیست او خود نه محراب دارد و نه مسجد ، او خود قربانی محراب است ؛ او با خدا سخن می گوید ، او مظهر عدالت است ، او مظهر تفکر است ، اما نه در گوشه ی کتابخانه ها و مدرسه ها و آکادمی ها و نه در سلسله علما تر تمیز روی طاقچه نشسته ! که از درد و رنج و گرسنگی مردم خبر ندارد از پس غرق در تفکرات عمیقه … نه برادر ! ، او همان طور که در عمق آسمان ها پرواز می کند در همان حال ناله ی کودک یتیمی تمام اندامش را مشتعل کرد و او در همان حاله محراب عبادت ، رنج تنش را فراموش می کند و نیش خنجر را در همان حال … ! . فریاد می زنه به خاطره ظلمی که بر یک زن یهودی شده است ، فریاد می زند که اگر کسی از این ننگ بمیرد قابل سرزنش نیست ، او برادر ، مرد شعر است و مرد زیبایی سخن اما نه چون شاهنامه که در تمام شست هزار بیت آن تنها یک بار از نژاد ما (بردگان) سخن گفت و از یکی از برادران ما ، « کاوه » این آهنگری که معلوم بود از تبار ماست ، اما این آهنگر با اینکه آزادی و انقلاب و نجات مردم و ملت را تعهد کرد اما تا آمد بیرون … درون شاهنامه ترغیب می کنند که این تنها قهرمان از تبار ما که پا به شاهنامه گذاشته است ؛ چه شد؟ کجا رفت؟ ناگهان میبینم گم شد ، چرا که درخشش نژاد و تبار «فریدون» پیش آمد ؛ این است که چند خط بیشتر از او در تمام شاهنامه نیامد .
اکنون نیز برادر در عصری و وضعی و جامعه ای زندگی می کنم که باز به او محتاج هستم و همه هم نژادان و هم طبقه های من نیز به او احتیاج دارند ؛ او بر خلاف پیامبران دیگر ، بر خلاف نخبه ها و ادیشمندان دیگر و برخلاف حکیمان دیگر که .
اگر نابغه هستند ، مرد کار نیستند .
و اگر مرد کار هستند ، مرد اندیشه و فهم نیستند
و اگر هر دو هستند ، مرد شمشیر و جهاد نیستند
و اگر هر سه هستند ، مرد پارسایی و پاکدامنی نیستند
و اگر هر چهار هستند ، مرد عشق و احساس و لطافت روح نیستند .
و اگر همه این ها هستند ، خدا را نمی شناسند و خود را در ایمان گم نمی کنند ، خودشان هستند او بر خلاف همه اینها مردیست در همه ابعاد انسانی ، مردیست که در همه خدایان و رب نوع های قدرت ،اندیشه ، کار ، برادر کار …
کار برادر … او همچون یگ کاگر همچون من و تو کار می کند با پنجه هایش که سطر های عظیم خدایی را رویه کاغذ مینوسید با همان دست ها و پنجه ها ، پنجه در خاک فرو می کند و چاه می کند ، غنات کنده … و آب در شوره زار برآورده … درست یک کارگر اما نه در خدمت این و آن و نه در خدمت خودش … در داخل غنات ناگهان فریاد میزند و میگه منو بکشید بالا !! و وقتی که او را بالا میکشند سر و رویش پر از گل می باشد و آب در حال شترک زدنه ، در آن بیابان سوزان پیرامون مدینه نهر جاری میشه و بنی هاشم خوشحال میشند ، بلافاصه در همان حال که هنوز نفس نگردانده میکوید : زنده باد بر وارثان من که یک قطره از این آب نصیب ندارند . و اکنون ما نیزمندیم به یک پیشوا ، برای اینکه از همه تمدن ها و مذهب ها و فرهنگ ها یا انسان ها یک حیوان اقتصادی ساخته اند یا یک حیوان نیایش گر درون گراء فردی در دخمه های عبادت و روحانیت ؛ یا مرده اندیشه و تفکر عقلی ساخته اند ، بی احساس ، بی دم ، بی عمق ، بی عشق و یا مرده احساس و الهام ساخته اند ، بی عقل ، بی تفکر ر، بی منطق ، بی علم … .
و او مرد همه این ابعاد بود . .
رب نوعه زحمت کشیدن و کار و کارگری ، رب نوع سخن گفتن ، رب نوع جهاد کردن ، رب نوع اخلاص ورزیدن ،
رب نوع وفادار ماندن ، رب نوع رنج ، رب نوع سکوت ، رب نوع فریاد ، رب نوع عدالت … .
و اکنون برادر من در جامعه ای هستم که در برابر من دشمن است ، در یک نظام نیرومند در بیش از نیمی از جهان و به عبارتی بر همه جهان حکومت می کند ! و نسل مرا برای بردگی تازه از درون می سازد ، ما اکنون بظاهر برای کسی بیگاری و بردگی نمی کنیم ، آزاد شده ایم ، بردگی برافتاده است ، اما برادر از سرنوشت تو بردگی بدتری را محکوم شده ایم ، اندیشه ما را برده کرده اند ، دل ما را برده کرده اند ، اراده ما را تسلیم کرده اند و ما را به یک عبودیت آزاد گونه پرورده اند و راه ساخته شدن ما مجدد فقط و فقط با قدرت علم ، جامعه شناسی ، فرهنگ ، هنر ، آزادی های جنسی ، آزادی مصرف و عشق برخورداری ممکن خواهد بود ؛ از دورن ما و از دل ما ، ایمان به یک هدف ، مسئولیت انسانی و اعتقاد به مکتب او از بین برده اند و اکنون ما در برادر این نظام های حاکم بر جهان ، کوزه های خالی زیبایی هستیم که هر چه آن ها میسازند ، می بلئیم و ما اکنون به نام فرقه ، به نام خون ، خاک و به نام خود او و مخالف او ، قطعه قطعه می شویم تا هر قطعه ای لقمه ای ، راحت الحلقوم در دهان آن ها باشیم ؛ تفرقه ، پیروان او را ، برادر ! و پیروان آن مکتب را برادر به جان هم انداختند ، این دشمن اوست ، چرا در چنین سرنوشتی که در جهان و بر ما حکومت می کند با او دشمنی می کنه ، به خاطر این که او با دست بسته نماز میخواند ، او با این دشمنی میکنه به خاطره این که این با دست باز نماز میخوانه ، این دشمن او چون او مهر نداره و بر فقر سجده می کنه ، او دشمن کینه توزی که این نو برداشته ؛ جنگ ها را و خصومت ها را و جبهه ها را تا این اندازه تنگ کرده اند و روشن فکران ما را به کلی به سرزمین دیگری رانده اند و چوپانانش خودشان ؛ … اختلاف … .
اما در پیرایه های بسیار زیبایی که بر خلاف تو تو اربابت را به سادگی می شناختی! و شلاقی را که میخوردی دردش را به سادگی احساس می کردی! و می دانستی که برده ای! و چرا برده ای! و کی برده شدی! و چه کسانی تو را برده کرده اند ، ما اکنون سرنوشت تو را داریم اما بی آنکه بدانیم چه کسی ما را برده این قرن کشانده است و از کجا غارت میشویم و چگونه به تسلیم و انحراف اندیشه و چگونه به عبودیت های زمینی دچار شده ایم و اکنون نیز ما را همچون چهار پایان ، نه تنها به بردگی می کشند بلکه به بهره کشی گرفته اند ، بیش از عصر تو و بیش از نسل تو برادر ما بهره می دهیم ، همه این نظام ها و قدرت ها و این ماشین ها و سرمایه ها و این کاخ های بزرگ جهان را ما با پوست و رنج و پریشانی و محرومیت خود به چرخ انداخته ایم و فقط به اندازه ای میدهند که تا فردا باز به کار آییم ، عدالت برادر بیش از عصر تو محروم است و ظلم و تبعیذ طبقاتی و ستم بیش از عصز توست با چهره تازه و پیرایه های تازه تر و برادر «علی» تمام عمرش را بر رویه این سه کلمه گذاشت ، مظهر بیست و سه سال ، تلاش و جهاد برای ایجاد یک ایمان ، در درون وحشی های متفرق ، بیست و پنج سال سکوت و تحمل برای حفظ وحدت مردم مسلمان در برابر امپراطوری های روم و در برابر استعمار ایران و همچنین پنج سال کوشش و رنج برای استقرار عدالت و برای اینکه همه کینه های ما را با شمشیر خودش بیرون بکشد و ما را آزاد کند ، نتوانست … ، اما توانست مذهبی را و پیشوایی و سیادتی را برای همیشه ، برای من و ما! برادر! اعلام کند ، مذهب عدل و مذهب رهبری خلق و قانون… . .
و علی سه شعار گذاشت ، سه شعاری که همه هستی خودش و خاندانش قربانی این سه شعار شدند : « مکتب » ، «وحدت» و «عدالت» . و سلام .













